پناهگاه |
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط سعیده
|
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم و جريتها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني و خواهشهاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است. نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط سعیده
|
يادته پرسيدي چطور ميشه يه بابالنگ دراز پيدا كرد؟ من هيچ جوابي نداشتم ولي الان راهي پيدا كردم براي بابالنگ دراز شدن ;) نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط سعیده
|
Welcome to my kingdom!
... و پاییز می آید به استقبال این روزهای ... نشسته ام در آپارتمان 108 متری ام که با دستهای کوه دو سلام فاصله دارد! درخت های این حوالی ، به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند! درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور! نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع ...! با سونامی تنهایی و سکوت! ... Loneliness is my best friend! Im not joking! I … am … serious! … می بینی دراین ارتفاع زندگی، به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟! به خودم می گویم: بی خیال نوشتن! بی خیال نوشتن! بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال! ... عزیزم! هیچ اتفاقی نمی افتد! همانطور که تا به امروز نیفتاده است! اگر من بی خیال تو بشوم، اگر تو خودت را از من دریغ کنی، اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم و بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!)، اگر... اگر... و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان، هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی که به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند! فقط من فرسوده میشوم در یک آپارتمان 108 متری فقط تو پیر میشوی در... فقط نامنتظر تر از دوست داشتن مان، مرگ سلامی می کند به یک لحظه! فقط در قرن های آینده یک حسرت در دل تو یک داغ در دل من می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان! من نمیدانم باردیگر که به دنیا بیایم لبخند گرم تو، کجای زندگی من پرسه میزند. تو نمیدانی که دردنیاهای بعد، من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام. ببین؟!؟! ... Can you hear me? تو که میدانی من چقدر دوستت دارم! تو که میدانی من تو را ترجیح داده ام به... بگذریم! تو که میدانی؟! Come on! پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟! What!? … بگذریم عزیزم! سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان! روی خوش طعم غرورت را ببوس! لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رساند! وعدهُ دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی بی چاره!!! "بی شک او بی من هم خواهد زیست من نیز بی او به یقین خواهم زیست لیک در این میان زندگی این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند..." (واراند) *پرستو عوضزاده نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط سعیده
|
پروانه ی من در توری افتاده است که عنکبوتش سیر است!
نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد. نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مهر 1387 توسط سعیده
|
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی میخواهم دربارهي راه رفتن كسي قضاوت كنم، كمي با كفشهاي او راه بروم.
دكتر علي شريعتي نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط سعیده
|
وقتی می آی صدای پات از همه جادهِها می آد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط سعیده
|
وقتي زندگي برات سخت شد يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نمي سازه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط سعیده
|
اگر از چيزي ناراضي هستيد – حتا كار خوبي كه مايليد انجام دهيد، اما نتوانستهايد- همين حالا از آن دست بكشيد. اگر چيزي خوب پيش نميرود، فقط دو توضيح براي آن وجود دارد: يا مقاومت شما آزموده ميشود، و يا بايد جهت خويش را تغيير دهيد. براي آن كه بفهميد كدام يكي از دو فرض متضاد بالا صحيح است، از سكوت و نيايش استفاده كنيد. اندك اندك، همه چيز به گونه غريبي روشن مي شود، تا اين كه قدرت كافي براي گزينش مييابيد. هنگامي كه تصميم گرفتيد، راه دوم را كاملا فراموش كنيد و پيش برويد. چون خداوند، پروردگار شجاعان است. دومينگوس سابينو ميگويد: همهچيز به بهترين چيز تبديل ميشود. اگر چيزي خوب پيش نميرود به خاطر آن است كه هنوز به پايان آن نرسيدهايد. (پائولو كوئليو) نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط سعیده
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط سعیده
|
افراد خوش شانس در زندگي به تصميماتي كه ميگيرند، به صورت صحيح و غلط نگاه نميكنند. همان طوري كه يك فرد خوش شانس برايم توضيح داد: باور نميكنم، كه قبول كنيد تصميمي كه گرفتيد بهترين بوده است. تازه، هيچ وقت نمي دانيد كه اگر تصميم مخالف را ميگرفتيد زندگي چه طور ميشد. بزرگترين اشتباهم اين است كه دودل شوم. مهم اين است كه تصميم بگيريم و بعد تلاش كنيم از موقعيت موجود براي خود يك موفقيت درست كنيم. خودتان را براي تصميم درست گرفتن اذيت نكنيد. تصميم را بگيريد و بعد بهترين راه را از آن درست كنيد. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط سعیده
|
He met her on a party. She was so outstanding, many guys chasing after her, while he was so normal, nobody paid attention to him. At the end of the party, he invited her to have coffee with him, she was surprised, but due to being polite, she promised. They sat in a nice coffee shop, he was too nervous to say anything, she felt uncomfortable, she thought, please, let me go home. Suddenly he asked the waiter:
نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387 توسط سعیده
|
اگر صخره ای در مسیر رود نبود رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط سعیده
|
یکنفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری گو که ز هجرش به فغانم به فغانم ای که به عشقت زنده منم گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم نتوانم نتوانم من غرق گناهم تو عذر گناهی روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی چه شود گر مرا ز سیاهی برهانی چون باده به جوشم در جوش و خروشم من سر زلفت به دو عالم نفروشم همه شب بر ماه و پروین نگرم مگر آید رخسارت در نظرم چه بگویم چه بگویم به که گویم این راز غمم این بس که مرا کس نبود دمساز
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 توسط سعیده
|
این بازیگران ناشی... چقدر نفرتانگیزند این بازیگران ناشی.... که خراب میکنند و بعد به زمین و آسمان چنگ میاندازند....که پرده دوباره برایشان بالا برود...... نه....اشتباه گفتم.... بیشتر از نفرتانگیز، رقتانگیزند.... (باد شمال نكنه براي من نوشتي)
لجم ميگيره از اين همه خرابكاري، اين همه غرور، اين همه ناشيگريم....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط سعیده
|
|
|