Welcome to my kingdom!
...
و پاییز می آید به استقبال این روزهای ...
نشسته ام در آپارتمان 108 متری ام
که
با دستهای کوه
دو سلام فاصله دارد!
درخت های این حوالی ، به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!
درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور!
نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع ...!
با سونامی تنهایی و سکوت!
...
Loneliness is my best friend!
Im not joking!
I … am … serious!
…
می بینی دراین ارتفاع زندگی، به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟!
به خودم می گویم:
بی خیال نوشتن!
بی خیال نوشتن!
بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال!
...
عزیزم!
هیچ اتفاقی نمی افتد!
همانطور که تا به امروز نیفتاده است!
اگر من بی خیال تو بشوم،
اگر تو خودت را از من دریغ کنی،
اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم
و
بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!)،
اگر... اگر... و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان،
هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی
که
به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!
فقط من فرسوده میشوم در یک آپارتمان 108 متری
فقط تو پیر میشوی در...
فقط نامنتظر تر از دوست داشتن مان، مرگ سلامی می کند به یک لحظه!
فقط در قرن های آینده
یک حسرت در دل تو
یک داغ در دل من
می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان!
من نمیدانم باردیگر که به دنیا بیایم
لبخند گرم تو، کجای زندگی من پرسه میزند.
تو نمیدانی که دردنیاهای بعد، من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام.
ببین؟!؟!
...
Can you hear me?
تو که میدانی من چقدر دوستت دارم!
تو که میدانی من تو را ترجیح داده ام به...
بگذریم!
تو که میدانی؟!
Come on!
پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟!
What!?
…
بگذریم عزیزم!
سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!
روی خوش طعم غرورت را ببوس!
لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رساند!
وعدهُ دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی بی چاره!!!
"بی شک
او بی من هم خواهد زیست
من نیز بی او به یقین خواهم زیست
لیک در این میان
زندگی
این خود زندگی ست که لب چشمه عطشناک می ماند..."
(واراند)
*پرستو عوضزاده